از جبران خلیل جبران...
خواست و مشیت خداوند است،
در انسان
من هرگز درباره ی حقیقتی که نیازمند توضیح بود تردید نکردم،
مگر آن حقیقتی که خودم را مجبور به تحلیل توضیح آن دیدم . . .
حقیقت آدم ها آن نیست که بر شما آشکار میکنند،
بلکه آن است که از آشکار کردنش بر شما عاجزند . . .
حقیقت والا که طبیعت را تعالی می بخشد،
برای رسیدن از شخصی به شخص دیگر،
از مسیر کلام عبور نمی کند،
حقیقت برای رساندن خویش به روح های نازنین،
سکوت را بر می گزیند. . .
آزادی:
زندگی بدون آزادی به جسمی بی روح می ماند،
آزادی بدون اندیشه به روحی اشفته حال. . .
زندگی، آزادی، اندیشه
هر سه یک چیزند و همیشه پاینده اند و نمی میرند. . .
من نمی توانم سخن بگویم،
بنابراین به سکوت پناه بردم، که تنها زبان دل آدمی است. . .
من سخن می گویم، ای برادران بی توجهم،
من حقیقتا سخن می گویم،
اما شما فقط کلام خویش را می شنوید. . .
بگذارید کسی که دستان آلوده اش را با جامه ی شما پاک می کند،
جامه تان را با خود ببرد.
او دوباره به آن محتاج خواهد شد، اما شما
هرگز.