انتظار يار...

دلم را کرده روشن یک دوبیتی
چه دارم غیر شیون؟ یک دوبیتی
دریغا شاعران تقدیم کردند
به تو صدها غزل، من یک دوبیتی
بگو تا صبح، چند آدینه مانده است؟!
جهان بیجمعة موعود؟ هرگز
بدون رنج نامحدود؟ هرگز
دلم جاریترین رود است، بیتو
به دریا میرسد این رود؟ هرگز
جهان در حسرت ایینه مانده است
گرفتار غمی دیرینه مانده است
شب تلخی است بیتو بودن ما
بگو تا صبح چند آدینه مانده است؟!
هوای عشق بد شد، کی میایی
هزاران جمعه سر شد، کی میایی
به جرم این همه چشمانتظاری
دلم حبس ابد شد، کی میایی
شبیه گل سرشتی تازه دارم
هوای سرنوشتی تازه دارم
من از تو ای بهار جاودانه
تمنای بهشتی تازه دارم
دعا کن هر گل پرپر نمیرد
کسی با چشمهای تر نمیرد
دوباره جمعهای رد شد، دعا کن
دلم تا جمعة دیگر نمیرد
بیا دلهای ما را رهبری کن
رها از این همه ناباوری کن
بهار از یاد ما رفته است، برگرد
شکفتن را به ما یادآوری کن
فقط با بیقراری زنده مانده است
به مشتی زخم کاری زنده مانده است
دل من از تمام دلخوشیها
به یک چشمانتظاری زنده مانده است
به روی دست من هر پینه چشم است
به جای دل مرا در سینه چشم است
نه تنها من، برای دیدن تو
جهان، ایینه در ایینه چشم است
دلم فانوس یک چشمانتظاری است
رواق سینهام آئینهکاری است
دوبیتی در دوبیتی با تو هستم
دلم سرچشمه در سرچشمه جاری است
دل ما و کویر تفته؟ برگرد
خدا را ای بهار رفته برگرد
تمام جمعهها را صبر کردیم
اقلاً جمعة این هفته برگرد
بدون شک و شاید او میاید
همان روزی که باید او میاید
چرا از خشکسالیها بترسم
اگر باران نیاید او میاید
تمام عمر، بیلبخند سخت است
به لبخند خودت سوگند، سخت است
برای دیدنت تا جمعة بعد
تحمل میکنم، هر چند سخت است
به بوی این و آن عادت ندارم
به مهر دیگران عادت ندارم
به سایهسار امنی در شب زخم
به غیر جمکران عادت ندارم
کسی اینگونه شیدایی نکرده است
شبیه من شکیبایی نکرده است
در این چشمانتظاری لحظهای هم
دلم احساس تنهایی نکرده است
ندارم تاب دیر و زودها را
ندارم طاقت بدرودها را
بیا تا بعد از این مردم نگویند
رها کرده است باران رودها را
کمی شوق سفر در سینه دارم
و بغضی مختصر در سینه دارم
دلم با نام تو سرسبز مانده است
بهاری معتبر در سینه دارم
دعا کن تا ابد خورشید باشیم
به هر آئینه صد خورشید باشیم
بیا، بیچشمهای روشن تو
چگونه میشود خورشید باشیم
دلم یک چشم گریان بیشتر نیست
از این شبگریه باران بیشتر نیست
تو صدها یوسف حسنی، دریغا
دلم یک پیر کنعان بیشتر نیست
گل نرگس تو و عطر صدایت
تو و ما و دل دردآشنایت
جهان تاریک مانده، دعوتش کن
به صبح روشنی از چشمهایت
بیا ای آفتاب ارزانی تو
شکوهی بیحساب ارزانی تو
چه میارزد دوبیتی گفتن من
هزاران شعر ناب ارزانی تو